|
اینکه می دانی تو را دوست دارم مرا بس .....
|
زندگی یعنی یه ترانه یه قصه یه نقاشی،قرار نیست همه یه شعر بگن ...همه داستان ها یه جورتموم بشه...یا همه نقاشی هاشون رنگ هم باشه...شاید یکی با مداد سیاه قشنگ تر از کسی که جعبه بیست و چهار رنگ داره نقاشی بکشه...همیشه که نباید دریا راکد باشه...تکون ،تکون موجها هم قشنگ...همیشه که نباید بهار و تابستان هزاررنگ باشه!شاید نقاشی تو که با مداد نارنجی وزرد و قرمز می کشی...از نقاشی من که با مداد سبز و آبی و...کشیدم قشنگتر باشه و آقا معلم به تو بیست بده.سیب و پرتقال جای خودش را داره ولی رازهندونه را نمیدونی چیه؟که توی آخرین روز پاییز اینقدر گرون میشه؟اصلا چرا بلندترین شب سال ،آخرین روز فصل پاییز؟................: پاییزیها زندگی مثل یه هندونه در بستس.........خدا توی سوره عنکبوت خیلی راحت و خودمونی میگه :زندگی بازیچس،یعنی چی؟یعنی به هر کدوم چندتا مداد رنگی داده و یه کاغذ تا نقاشی بکشیم.وعاشقانی نگران و عشق باختگانی گریان فقط زندگی را با مداد قرمز نقاشی کردند!!!

ماه پسر![]()
(شاید میتونستم باادب تر بنویسم ولی نمیخواستم حرفم توی واژه ها گم بشه!)
تو لیاقتت بهترین زندگی که توی خیالت خوابش را می بینی...یک ابر تا اوج آسمون...یه ستاره تا بی نهایت کهکشون...یه قطره بارون...که زد به شیشه پنجره اتاقک دلم...یه ساحل که تا افق کشیده شده...و به یک بهشت پر از گلهای نرگس ختم میشه...............تو معنای خورشیدی...تو طلوع سبز شاخه گندمی...تو کلید صندوق عقل و قلب منی...هنوزم برام یک هدیه از طرف خدایی...هر چند تنهاییت را هیچ وقت نفهمیدم...من تو را از ته دل بخشیدم...تو هم از ته دل من را ببخش...و از خدا بخواه که هر دوی مارا ببخشه.............................
مرا به وقت بارش باران به خاطر بیار ...به خاطر بیار که چگونه کوه کاه شد...و کاه ...دود........همیشه شعر شبهای عاشقی تو سرود ساعت های سکوت سحرم بوده و هست.....انگار این روزها سبک سوار اسبم میشوم...اسبی سنگی...که درجا میزند و میگوید :........تلاش کن ...تلاش کن...تو میتوانی جان تازه ای به من بدهی..............و من بر عبث می پایم ...تا دری بگشایم.....نگاه کن که چگونه عمرم فراموش شد...چگونه از عشقم هیچ نماند...آیا دوباره فاتحی قلب مرا فتح میکند؟...آیا دوباره خورشید به من سلام میکند...؟در میزنند!!!...باید بروم...شاید پشت در حجم نامعلومی و جود ناشناس مرا انتظار میکشد...شاید عشق همین باشد...انتظار...انتظار ...انتظار..................چه آروم شدم اینا رو نوشتم...

ماه پسر![]()
(نمی دونستم اسم این نوشته را چی بگذارم...شما یک اسم دیگه براش بگذارین...)
چه زیبا میشه با دنیای نغمه ها به شهر موسیقی رفت
چه زیبا میشه با دنیای دیو و پری به شهر قصه ها رفت
چه زیبا میشه با یک نگاه تو توی بی نهایت شب گم شد
ولی!
تو پری کدوم قصه بودی ؟ با کدوم واژه ؟ با کدوم آهنگ ؟ توی بی نهایت دل من گم شدی؟؟؟

(این را چند روز پیش نوشتم ولی فکر کردم همون احساس خام......پایینی را امروز نوشتم...)
........و شقایق رفتنی ....ست....
چند وقتی که دلم می خواد بنویسم شقایق مرد!...شقایق رفت....
نمیدونم اولین بار اشک نامه ی غم را امضا کرد ...یا غم بود که قطرها ی اشک را از چشمام دزدید؟........آره مهم نیست...مهم اینه که روی قلبم عشق را با قلم غم نوشتم و به جای نقطه هاش ۵ تا قطره اشک گذاشتم........

شاید یه روزی بیاد که دیگه لازم نباشه پروانه دور شعم خودش را نابود کنه ...شاید یه روزی بیاد که شمع از سوختن پروانه گریه نکنه ...شایدیه روزی تنهایی با غم دست به یکی نکنن که اشک من را در بیارن...شاید یه روز وقتی کنار پنجره نشستم باد خنکی بیاد و قطره ی اشکم را تا نیفتاده پاک کنه ...شاید یه روز وقتی دارم رقص ماهی ها را نگاه میکنم و میخندم یه نفر بهم بگه ماهی ها مردنی اند!تنگ ماهی شیشه ایه!...شاید یه شب تاریک که چشم چشم را نمیبینه یه نفر یه شمع به من تعارف کنه...شاید یه روز که از توی کوچه خلوتی رد میشم یه سکه طلا پیدا کنم که روش عکس یه قلب و تیر کشیده!بعد من اون تیر را در میارم...تیر را میدم به صیاد ...و قلب را میپرونم توی هوا تا پر بزنه بره توی سینه ی عاشق....شاید یه روز اگه از کنار جاده رد شدم دیگه گلهای شقایق را نچیدم بگذارم توی جیبم...شاید یه روز از پنجره حیات را نگاه کردم...شاید یه روز دیگه کسی من را با پر کلاغ از خواب بیدارم نکرد...شاید یه روز یه نفر همه شاید های نوشته هام را یه جا بهم هدیه داد...شاید یه روز شقایق بره!...که ...شقایق رفتنی...ست...
ماه پسر![]()
(نمی دونم این نوشته ارزش نوشتن داشت؟؟؟)
مرد بقال از من پرسید :چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟
میخوام ببینم خداییش این نوشته ارزش داره یا نوشته های من ؟که از یک احساس خام سرچشمه گرفته!!!به نظر من نوشتن زمانی ارزش داره که آدم حرفی واسه گفتن داشته باشه ....یه حرف قلمبه .........که بخوای به دیگران بگی.........من هنوز ساختار فکریم شگل نگرفته ......بهتره بگم که بهمش ریختم........چون نمیخوام دیگه مثل قبلا بنویسم..........و هنوز دارم حالت گذار را طی میکنم.........گه گاه یه چیزای میاد ولی مخلوط شده با همون احساس خام!!!که شاید هنوز هم عده ای مشتاق داره.....مثل عشق...... رفتن......نرسیدن......رسیدن.......بودن......نیاز.........و از این دست واژه ها........احساساتی که سر زبونه و با رفتن یه دوست از بین میره و شاید تبدیل به نفرت بشه.........ولی گذشته از این داشتم فکر میکردم که درد مشترک خیلی از ما وبلاگیها......!!!!!....شاید درد عشق و شکست و نفرت و حسرت و خیانت و ....ت...ت...ت.....باشه.........ولی ....نمی لغزانمت بر خواب های مخمل اندیشه ای ناچیز:خوابیم ...خواب زمستانی......چه عمیق خواب خفته ای که از درد فقر خواب بیماری نه شاید خواب بی مادری بچه گربه ها!!!!!!!!بی خبریم.........فقط درد مون این بوده که یکی بود یکی نبود یکی رفت و برنگشت؟؟؟که حالا عشق چیه ؟عاشق این وسط چی کارس؟یا شاید مثل من تقی به توقی میخوره میخوام درباره زندگی و خدا نظر بدم........معلومه که هنوز فکرم کار می بره.......تایه آدم حسابی بشم؟؟؟!!!برای همینه که دستم پی قلم نمیره!....یعنی میره ولی باهاش دیگه حال نمیکنم..............توی نوشته های شاملو گشتی زدم با این شعر خیلی حال کردم-اول گفته باشم که دارم سعی میکنم ساختار فکریم را باشعرهای شاملو و سهراب و فروغ......و بعضی نوشته های وبلاگهای شما دوستای گلم........مرتب کنم-اون نوشتته این بود:
«گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک»
دلم نمیاد این شعرش را هم که شاید کمی با فاز فکری الانم شبیه ننویسم:
«نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ
نمی لغزانمت بر خواب های مخمل اندیشه ای ناچیز:-وگر عشقی کزو امید با من نیست
در این تاریکیِ نومیدساید سر به درگاهم-
دو کودک بر جلوخان سرائی خفته اند اکنون
سه کودک بر سریر سنگ فرش سرد و صد کودک به خاک مرده ی مرطوب.
اگر خواب آورست آهنگ بارانی که میبارد به بام تو
و گر انگیزه ی عشق است رقص شعله ی آتش به دیوار اتاق من...
دو کودک بر جلوخان کدامین خانه با رویای آتش می کند تن گرم؟
سه کودک بر کدامین سنگ فرش سرد؟
و صد کودک به نم ناک کدامین کوی؟
سه کودک بر سریر سنگ فرش سرد و صد کودک به خاک مرده ی مرطوب. »

(شاید حال شعرهای شاملو اینطوریه که باید چند بار بخونیش تامنظورش را کامل بگیری!)
ماه پسر![]()
......ول کن قافیه را بی خیال.......
دیر زمانی بود که قلم انگشتانم را لمس نکرده بود...تا از دل بنویسم...چون قلم تاب زبان قلبم را نداشت.

...خویشتن گم کرده ای در پی نگاه غزالی....
منی که با هر نفس تو را زمزمه میکردم،اکنون در حسرت روزهای بی خود بودنم.
حتی نوشته هایم رنگ تو بود رنگ اطلسی،بنویس تا بنویسم،نفس بکش تا زندگی کنم......
اکنون با پنجره انس گرفته ام،و با باد هم آغوشم،تنها به گوشه ای نشسته،وفکر ونگاهم را بر مرکب دوده گرفته ی قلبم سپرده ام......شقایق را فراموش کرده ام،....شعرم بوی احساس نمیدهد و شاخه ی گندم طلوع سبز دوباره بودنم را نوید می دهد.....
بهار از دست می رود وبهاران نیز هم....زمان میگذرد و زمانه نیز هم.....جوان میشویم جوانه میزنیم....غنچه میدهیم....می شکفیم....عطرمان نفسها را پر میکند و شاید کنار گوش دختری زیبا در یک عکس جاودانه شویم...و یا بازیچه ی دست کودکی برای قاصد شدن...
شاید زندگی این باشدکه ریشه مان بماند...........ریشه مان در خاک باشد ،ریشه مان هر روز با آب نمناک باشد..........زندگی این باشد ،شاید،چیز دیگری باشد.........زندگی شاید دیدن چیدن گل باشد....زندگی شاید دیدن رقص بلبل باشد...زندگی شاید همین آمد و رفتن باشد.....یا شاید تنها بودن باشد..........باشد!
امید واژه ای سپید که نگاهم را برای لحظه ای بر صفحه ی خط کشیده ی دفترم خیره میکند....تا فکری به حال بی تنهایی... نبودنم کند....امید نه!دفترم!....و تنهایی ِ صدایِ باران است که می ماند ....ناگهان چایی چه زود سرد میشود

ماه پسر ![]()
![]()
(بعداز مدتی اومدم تا بایک فکر و نگاه و قلم جدید بنویسم... شما هم بهم کمک کنید)